چالشهای عرفان جدید

چالشهای عرفان جدید

یکی از تعالیم بودا این است  که حیوانات و موجوداتی مثل مورچه و... را نکشید و به آنها آزار نرسانید. بسیاری از عرفای ما هم به این نکات توجه داشتند، ولی در عرفان بودایی، این یک اصل است. نظیر این چیزها در عرفان های دیگر هم وجود دارد و حتی در عرفان اسلامی. به عنوان مثال یکی از واجبات حج این است که وقتی زائر محرم می شود، نباید موجوداتی را که حتی از بدنش بالا می‌روند بکشد ، چون کفاره دارد. فقط در صورتی مجاز به کشتن آنهاست که احساس کند ممکن است آزار ببیند.

پس در همه عرفان‌ها چنین چیزهایی وجود دارند، ولی با هم تفاوت دارند.

همه عرفان‌ها می خواهند انسان را، انسانی که خدا در او غایب شده است، از این خاکی بودن - به تعبیر فرانسیس بیکن - بالاتر ببرند. ما به همه‌اینها، صرف‌نظر از تفاوتهایی که دارند، عرفان می‌گوئیم. برای اینکه بفهمیم چرا عرفان در جهان جدید اهمیت پیدا کرده است، راه‌حل‌های متفاوتی وجود دارد. این راه حل ها، در واقع نگرش ‌های متفاوت عرفان را هم توضیح می دهند که اصلاً ماهیت عرفان چیست؟ و چه کاری می خواهد انجام دهد؟عرفان و مدرنیته
یک راه حل که می ‌توان آن را رابطه عرفان و معنویت نامید، قائل به این است که عرفان، معنویت خاصی را در درون خود می پروراند که این معنویت در جهان جدید از بین رفته است.

بشر قدیم دارای معنویت بود، اما بشر جدید چون خاکی شد، بنابراین کره خاکی نیز تمام آرزوهایش را فرا گرفت و باعث شد آن معنویت اصلی را از دست بدهد.

آن معنویتی که به بشر آرامش و نوعی سکون می‌داد، در بشر جدید از دست رفته است. چون بشر جدید بطور کامل دنیایی و مشغول به امور این دنیا شده است، یک فقدان خاصی را در خویش احساس می‌کند و می‌بیند چیزی در خودش کم دارد. اما آن چیزی را که کم دارد، کجا می‌تواند پیدا کند؟ در عرفان. بنابراین عرفان یک معنویتی را به بشر اعطا می‌کند که این معنویت در بشر جدید از دست رفته است.

از این رو عرفان برای بشر جدید اهمیت زیادی دارد.

بشر قدیم اعتقادات خاصی داشت، مثل همین اعتقاد که بهشت خود را در آسمان ها می دید و تلاش می کرد به آن بهشت برسد. البته این تعابیر کنایی و مجازی است. به تعبیر عرفای ما، بهشت همین جا هم وجود دارد؛ ولی آن بهشت اصلی نیست.
به عبارت دیگر، در زندگی روزمره آن بهشت واقعی را نمی‌بینید؛ چون اگر بهشت بشر همین بود، به همین جا راضی می‌شد. ولی ما می بینیم که بشر بطور دائم در حال تلاش و تکاپو است و معلوم می‌شود که چیزی ورای این کره خاکی هم وجود دارد. یک عالم غیبی هست که بشر به دنبال آن است و بهشت را آنجا جستجو می‌کند.

بنابراین بشر تلاش می کرد که خودش را از راه هایی که عرفان تجویز می کرد، به آن معنویت و به آن بهشت برساند. اما وقتی بشر خاکی شد، خدا نیز غایب شد و آن بهشت هم تبدیل شد به بهشت زمینی. پس متوجه شد که آن معنویت اصلی را نمی تواند کسب کند. از طرف دیگر دید جایگزینی هم برای آن معرفت ندارد. چون آن معنویت به بشر آرامش و اطمینان می‌داد. مثل جهانی می شد که به تعبیر عرفا در گوشه ای وجود داشته باشد. فرض کنید که کل عالم در یک نقطه‌ای خلاصه شده باشد، عرفا چنین تصوری از انسان داشتند.

آنها می‌گفتند یک عالم کبیر داریم و یک عالم صغیر؛ عالم کبیر همین عالمی است که می بینیم؛ کرات، کهکشان‌ها، آسمان‌ها، زمین و... و بخشی از این عالم که نمی بینیم، مثل عوامل غیبی و ...؛

عالم صغیر نیز بشر است که یک نسخه و کپی از این عالم است. یعنی بشر کپی عالم است. هرچیزی که در عالم وجود دارد، در بشر نیز وجود دارد. عالم یک بُعد مادی دارد که بشر هم آن را دارد؛ یک بُعد غیبی دارد که بشر هم عالم غیبی دارد، روح و....؛ در نهایت هر چیزی که اصولش در عالم وجود دارد، صورت کوچک شده و ظریف آن نیز در انسان است، در جهان بینی قدیم اینگونه تصور می‌شد.
حضرت امیر (ع) می فرمایند: «اتزعم انک جرم صغیر» (البته بعضی می‌گویند منصوب به مولا است و بعضی می گویند از خود مولا است) «خیال می کنید شما همین جسم و بدن کوچک هستید». «و فیک انتوی العالم الاکبر» « در تو این عالم بزرگ پیچیده شده است». یعنی خدا تمام ظرایف این عالم را در وجود تو قرار داده است.

بنابراین وقتی بشر به سراغ عرفان می‌رفت، این تشابه را کشف می کرد و می دید هر چیزی را که دنبال آن هست، خود آنرا دارد و در وجود خود نهفته است.

 

معنویت در عالم معنا وجود دارد و در چارچوب این کره خاکی منحصر نشده است. این معنویت برای بشر قدیم بود. اما بشر جدید وقتی آمد، خاکی شد و تمام اهداف و آرزوهای خود را در این ملکوت دنبال کرد و علم هم تنها ابزار آن شد؛ بنابراین هیچگاه به آن معنویت دست پیدا نمی کند. چون روزبه روز در حال دور شدن از آن استعدادهایی است که در وجود وی نهفته است. از این رو احساس می کند یک چیزی را در درون خود از دست داده و وقتی جستجو می کند تا بفهمد آن چیز را در کجا می تواند پیدا کند، می بیند آن چیز در عرفان است و عرفان آن معنویتی را که بشر از دست داده و فقدان آنرا احساس می کند، در خود دارد.

رونق گرفتن عرفان در جهان جدید، یک نوع گرایش است. البته طبیعی است که این نوع گرایش، تعارضی هم با جهان جدید داشته باشد؛ یعنی کسی نمی تواند هم بشر جدید باشد وهم مقید به عرفان. به عبارت دیگر همین فقدان معنویت، می تواند عامل محرک بشر برای میل و کشش به سوی عرفان باشد. اما در ادامه بشر نمی تواند هم عارف به این معنا باشد و هم بشر جدید. چون این یک نوع تعارض است و آن معنویت هرچه باشد، با این جهان جدید سازگاری ندارد. بشر جدید نمی تواند هم خاکی شود و تمام اهداف و آرزوهای خود را در اینجا دنبال کند و هم برود دنبال معنویتهای قدیمی؛ دنبال این باشد که چه استعدادهایی در درون خودش دارد. چون آن استعدادها وقتی شکوفا می شوند که بشر را به بهشت حقیقی می رسانند.

بشر جدید پذیرفته که بهشت حقیقی وی همین کره خاکی است. عرفان جدید نمی تواند آن معنویتی را که عرفان قدیم به بشر می داد ، به وی بدهد.

رنه گنون می گوید : جهان جدید باعث شد که عرفان های تقلبی در این جهان رشد پیدا کنند. یعنی بشر جدید عرفان های تقلبی را به وجود آورد. یعنی عرفان تقلبی آن معنویتی را که عرفان های قدیمی به بشر می دادند، نمی دهد. بنابراین معنویت وقتی حاصل می شود که انسان به عرفان واقعی برسد. از این رو بشر نمی تواند هم بشر جدید باشد و هم عارف. پس می رود سراغ عرفان های تقلبی، عرفان هایی که آن خاصیت معنویت دهی قبلی را از دست داده اند. یک نوع گرایش دیگر هم که در پست مدرنیسم نسبت به عرفان پیدا شده، شالوده شکنی است. شالوده شکنی یکی از جریان های فکری پست مدرنیسم است. بنیان گذار شالوده شکنی، ژاک دریدا بود که درگذشت.

منظور همان دکانستراکشن است که مکتب و گرایش وی را شالوده شکن گرایی یعنی اصالت شالوده شکنی می گویند. decanseraction همان شالوده شکنی است که عربها به آن التفکیکیه می گویند.


دریدا بنیانگذار شالوده شکنی، متفکر فرانسوی الجزایری الاصل است. در روشنفکران عرب، شالوده شکنی طرفداران زیادی دارد، ولی در کشور ما هنوز به آن صورت طرفداری پیدا نکرده است.

چند سال پیش در کنفرانسی خارجی می خواستند به یکی از فلاسفه معاصر جایزه بدهند، نامزد این جایزه، دریدا بود. ولی خیلی ها مخالفت کردند و گفتند او اصلاً فیلسوف نیست، چون شخصی افراطی است و مخالفان جدی هم دارد. (البته در بعضی بحث های عرفانی، شالوده شکنی مبحث جا افتاده ای است.) بحث اصلی دریدا از اینجا شروع می شود که می گوید در تاریخ بشر همیشه دوگانگی ها و دوقطبی هایی وجود داشته است؛ مثل دوگانگی جوهر و عرض یا علت و معلول، زن و مرد، آسمان و زمین، مکتوب و شفاهی و ... که اینها اساس تفکر بشر هستند. در فلسفه های مختلف، این دوگانگی ها شالوده تفکر را تشکیل می دهند و هرفلسفه ای یکی از این دوگانگی ها را پذیرفته است.
بنابراین دوگانگی ها وجود دارد. اما دریدا می گوید بشر باید به مقامی برسد که از این دوگانگی ها آزاد شود. چرا فلسفه در عصر جدید نتوانسته پیشرفت کند؟ چون اسیر این دوگانگی ها بوده و همه چیز را در قالب علت و معلول، ماده و غیر ماده، جوهر و عرض و امثال اینها می بیند.

اما ارتباط دکانستراکشن با عرفان چیست؟ دریدا می گوید : اولین بانیان شالوده شکنی عرفا بودند. عرفا با فلاسفه خیلی مخالف بودند. فلاسفه بحث هایشان راجع به دوگانگی ها بود، ولی عرفا کاری می کردند که از این دوگانگی ها خارج شوند. آنها می خواستند از این دوگانگی ها فراتر روند و دیگر همه چیز را در قالب علت و معلول و زن ومرد و... نمی دیدند.

دسته ای از عرفا می گفتند که هرچه هست، خداست و بحث وحدت وجود را مطرح می کردند و...؛ بنابراین عرفا طرز تفکرشان شالوده شکنانه بوده است.
عرفا از این دوگانگی های رسمی خارج می شدند و از فلسفه ها نیز فراتر می رفتند؛ بنابراین همیشه با فلاسفه اختلاف داشتند؛ چون فلسفه ها را رد می کردند.

مولوی اشعار زیادی دارد که در آنها عقل را تحقیر می کند .

 امروزه یکی از مشکلاتی که در عرفان تطبیقی وجود دارد، این است که به جای رفتن به دنبال تفاوت ها، به دنبال شباهت ها می روند. عرفا از قِبَل این تفاوت ها عارف شدند نه از قِبَل شباهت ها.

ممکن است شما یک جمله ای را پیدا کنید که آن را شانکارا (عارف هندی) هم گفته باشد، دکارت هم گفته باشد و ابن ربیع هم گفته باشد که البته چنین مواردی هم هست. در همین حد که شما یک مشترکاتی را بین بزرگان عالم پیدا می کنید، این خیلی خوب است. اما از این مهمتر این است که شما بروید دنبال تفاوت ها. یعنی ببینید که چرا یکی ابن ربیع شد، یکی دکارت و دیگری شانکارا.
بطور عمده دانش های جدید نمی تواند به بشر این تفاوت ها را بدهد. بشر جدید شیفته شباهت ها و اشتراکات است؛ به دنبال این است که ببیند چه مشابهت هایی در فرهنگ های مختلف وجود دارد و بیاید همین ها را تأکید و تأیید کند. تمام این موارد تا حدودی خوب است، ولی آن چیزی که انسان را به گوهر عرفان می رساند، همان تفاوت ها است و در اینگونه موارد است که از دیگران فاصله می گیرد. بنابراین بحث های عرفان تطبیقی که امروزه مطرح است، بیشتر به دنبال این هستند که شباهت های عرفان های گوناگون را کشف کنند. این بحث محدودی است و عرفان تطبیقی نمی تواند انسان را به حقیقت عرفان های گوناگون برساند و در نهایت شما یکسری مشترکات را پیدا می کنید. البته در فلسفه هم همین کار را می کنید. عرفایی که بعد از ابن ربیع آمدند، تلاش کردند که بین فلسفه و عرفان توفیق ایجاد کنند و بگویند که این دو تعارضی با هم ندارند. امروزه وقتی در محضر درسهای عرفان نظری می نشینید ، درواقع فلسفه یاد می گیرید. یعنی اگر شما بروید در کلاسی که به عنوان مثال کتاب اسفار را که مهمترین کتاب فلسفی است، تدریس می کنند و بعد از آن وارد کلاسی شوید که شرح فصوص را تدریس می کنند، متوجه می شوید که هیچ تفاوتی بین این دو کلاس وجود ندارد و در ظاهر هر دو فلسفه می گویند. چون فلسفه و عرفان به تدریج به این سمت رفتند که در یکدیگر حذف شوند. این تلاشی بود که عرفای بعد از ابن ربیع انجام دادند. بنابراین شالوده شکنی تا حدی می تواند راه حلی برای عرفان نظری باشد.


 

منبع: مهر نیوز (البته به نظر مدیر سایت در آن دخل و تصرف شد)

نظرات   

 
+4 #2 محمد رضا 1392-03-27 11:16
من همان مجنون مست یاغی ام
روز و شب محتاج عمر باقی ام
یک شب کنار زاهد و
یک شب کنار ساقی ام.......
نقل قول
 
 
+4 #1 ازاد اميدي 1392-03-08 07:57
حكمت را بجوي اگر چه در چين باشد
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی