معجزه زیارت عاشورا و رضایت پدر

معجزه زیارت عاشورا و رضایت پدر

مرحوم آيت الله شیخ حسن صافی اصفهانی(ره) آیت الله شیخ حسن صافی اصفهانیحكايت ذيل را به خاطر جنبه های آموزنده ای كه بر آن مترتّب بود، برای فرزندان خود نقل كرده و قبل از گفتن داستان، هدفش را از نقل آن اين گونه بيان نموده است:

«من اين قصّه را فقط به خاطر جنبه های آموزنده ای كه دارد برای شما می گويم:
ـاوّل آنكه انسان بايد در راه صحيحی كه انتخاب كرده است، مقاوم و پايدار باشد؛
ـدوم آنكه اگر در راه اطاعت پروردگار مشكلی برای انسان روی داد، بايد با دعا و توسّل به اهل بيت(علیهم السلام) از آنان بخواهد كه او را كمك نمايند؛
ـ و ديگر آنكه می خواهد اهميّت و اثر فوق العاده زيارت عاشورا را برای شما بگويم».

 

ورود در وادی نور

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد      يا دل رسدبه جانان، يا جان ز تن برآيد

هنگامی كه در نوجوانی تصميم به تحصيل علوم دينی گرفتم، با واكنش شديد پدر و مادر و ساير اقوام و خويشان روبه رو شدم. علّت اين مخالفت هم ترس از حكومت وقت و جوّ ضدّ دينی و فضای نابه سامان ضدّ طلبگی در زمان رضاخان بود.
خلاصه آنكه همه خويشان و بستگان ـ به خاطر اين انتخاب ـ با من متاركه كردند تا بدانجا كه مرا به منزل خود هم راه نمی دادند. از منزل پدر رانده واز همه جا مانده شده بودم و هيچ مستمرّی و مساعدتی از هيچ جا و هيچ كس دريافت نمی كردم.

دائماً خويشان، گِردِ هم جمع شده و همراه پدر و مادر، برای انصراف من طرح و نقشه می ريختند و افرادی را واسطه كرده، با تهديد و تطميع و خواهش و التماس از من می خواستند كه از اين راه برگردم.

غافل از آنكه من حتّی فكر بيرون آمدن ازطلبگی را به ذهن خود نيز راه نمی دادم.
به هر حال حجره ای در مدرسه نوريّه اصفهان گرفتم و مشغول به درس و بحث شدم. به خاطر فقر و ناداری پنج شنبه ها وجمعه ها برای به دست آوردن قوت لايموتی به بيرون از شهر می رفتم و با كارگری، پول ناچيزی به دست می آوردم و با آن، هفته ها را با نان خالی و خشك و كپك زده و آب سپری می كردم.

همه ناملايمات روزگار در راه هدف مقدّس من، قابل تحمّل و پذيرفتنی شده بود و نسبت به آنها بي اعتنا و شكيبا شده بودم؛ تنها چيزی كه مرا خيلی رنج می داد وآزرده می ساخت و نمي توانستم بار گناه آن را به دوش كشم، عدم رضايت پدرم بود.

ازناراحتی پدر نگران بودم و زجر می كشيدم و قرار نداشتم.

برای جلب رضايتش، به هردری زدم، امّا سودی نداشت؛ از معتمدين محل گرفته تا برخی از علمای اصفهان.

امّا نه تنها او راضی نشد بلكه بر لجاجت و سرسختی اش افزود.

برای رفع اين مشكل، راز ونيازها و گريه ها و سوزها داشتم. چه شب هايی را كه تا به صبح بيدار ماندم و به دعاو نماز مشغول شدم، شايد فرجی فرا رسد، امّا در اراده پدر هيچ تأثيری نداشت.

بيش ازيك سال اين وضعيت به طول انجاميد و من بر سر دوراهی، سرگردان مانده بودم؛ يا ترك تحصيل و جلب رضايت پدر يا ادامه تحصيل و بی توجهی به رضايت او.

زيارت عاشورا

شبی از شب های سرد زمستان، نزديك سحر بيدار شدم و نمازشبی خواندم و دوباره و چندباره رضايت پدر را از خدای متعال طلبيدم و عرضه داشتم: «خدايا! من راه تو را انتخاب كردم و در اين راه از همه چيز گذشتم. امّا از ناراحتی و نارضايتی پدرم نمی توانم بگذرم. تو راضی مشو كه من به اين جهت از دربار امام زمان(عجل الله تعالی فرجهم ) دور شوم و عمری در بی راهه سرگردان بمانمنتیجه اخلاص ایت الله صافی
بعد از نماز با خاطری غمناك در آن حجره نمور و نمناك، كفش هايم را زير سر نهادم و عبايم را زيرانداز و رواندازكردم و به خواب فرو رفتم.

در خواب ديدم كه آسمان پر از ملائكه است و همه به تسبيح خدای متعال مشغول اند. ناگهان صدايی بلند شنيدم كه می گفت: «زيارت عاشورا، زيارت عاشورا!» در اين وقت ديدم كه همه فرشتگان، كاغذی از نور به دست گرفته و يك صدا وهم نوا از روی كاغذ نور، زيارت عاشورا می خوانند و من با خوشحالی از خواب پريدم.بلافاصله وضويی گرفتم و تا اذان صبح قدری قرآن خواندم. بعد از نماز، نيّت كردم كه تا چهل روز به قصد جلب رضايت پدر، زيارت عاشورا بخوانم و از همان روز شروع كردم. هرروزی كه می گذشت منتظر نتيجه آن بودم، امّا متأسّفانه كوچك ترين نرمشی از ناحيه پدرنسبت به خود احساس نمی كردم.

روزها يكی پس از ديگری گذشت تا اينكه شب سی و نهم فرارسيد، امّا باز نشانه ای از تغيير و تحوّل ديده نشد. برای آگاهی از نتيجه، يكی ازطلبه ها را روز سی و نهم نزد پدر فرستادم امّا او نيز نااميدانه برگشت و گفت:

« اوضاع، وخيم تر و مخالفت پدرت شديدتر شده است». عصر همان روز قاصدی از نزد پدر پيشمن آمد و پيغام آورد كه پدرت می گويد:

« اگر دست از طلبگی برنداشتی تو را عاقّ می كنم و ديگر فرزند من نيستی. بيا و از خدا بترس و به حرف من گوش بده! »

با اين پيغام پدر، ضعف شديدی بر من عارض شد، به حدّی كه بدنم می لرزيد. توان خود را از دست دادم و از درس و غذا و عبادت افتادم و خلاصه به آخر خط رسيدم.

 

آن شب قدر

آن روز را نيز با دل شكستگی خاصّی سپری كردم تا شب چهلم فرا رسيد و در اين شب بود كه:

دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند      واندر آن ظلمت شب، آب حياتم دادند
چه مبارك سحری بود و چه فرخنده شبی       آن شب قدر كه آن تازه براتم دادند

آری، آن شب خواب ديدم كه همان منادی شب اوّل ـ كه مرا به زيارت عاشورا دعوت مي كرد ـ با همان آهنگ و صدا اين آيه را مي خواند:

« يرفع الله الّذين ءامنوا منكم و الّذين اُوتوا العلم درجاتٍ »

يعنی خداوند درجات و مقامات كسانی را كه ايمان آورده اند و به آنان علم و دانش داده شده است، بالا می برد، وفرشتگان نيز هم نوای با او اين آيه را تكرار مي كنند. آنگاه از آسمان باران باريد وهمان منادی شروع به تلاوت سوره نصر كرد:

« بسم الله الرّحمن الرّحيم ٭ اذا جاءنصرالله و الفتح و...»

از خواب برخاستم ديدم آسمان تازه شروع به باريدن كرده است. منتظر تحوّل عظيمی در زندگی خود بودم. وضويی گرفتم و نافله شب را با تني تب دار و بدنی بيمار خواندم. تنها اميد من به واپسين و چهلمين زيارت بود. آن را نيزبا توجّه خواندم.
تازه از زيارت، فارغ شده بودم كه ناگهان صدای مرحوم پدرم آقانصرالله را از پشت در حجره شنيدم كه داشت سوره نصر را زمزمه می كرد:

« إذا جاء نصرالله و الفتح »

و به طرف حجره من مي آمد. به آهستگی در حجره را باز كرد و دردرگاه در با قيافه ای مهربانانه و با يك دنيا نرمی و نوازش نگاهی به من انداخت وگفت: «حسنم تويی؟!» گفتم: بله پدرجان! نگاهی ديگر به حال من و گوشه و كنار حجره كردو در حالی كه اشك در چشمانش حلقه زده بود و بغض گلويش را می فشرد گفت:
شب هاكجا می خوابی؟
گفتم: همين جا، روی حصير!
گفت: زير سرت چه می گذاری؟
گفتم: كفش هايم را با يك بقچه كوچك!
گفت: با سرما چه می كنی؟
گفتم: می سازم.
گفت: چه می خوری؟
گفتم: نان خشكی و آبی، گاهی هم مقداری سركه.الحمدالله ربّ العالمين، خدا روزی رسان است!
در اين هنگام بود كه بغض پدر تركيد و شروع كرد به بلند بلند گريه كردن و مرا سخت در آغوش گرفت و سرم را به سينه چسبانده و هی گريه كرد و می گفت: حسنم مرا ببخش!، من اشتباه كردم!
نمی دانم كه چه شد كه او يك شبه متحوّل گرديد؟ خوابی ديده بودند يا توسّلی داشتند، من نمی دانم،امّا بی هيچ چيز نبود. مرحوم پدر بر نماز شب و زيارت عاشورا مداومت داشتند.

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی