تئوری عشق پاک (عشق مقدس )

تئوری عشق پاک (عشق مقدس )

تئوری عشق پاک (عشق مقدس ) :
به عقیده صوفیه عشق که یک رکن اساسى تصوّف است در کارگاه هستى ، به خصوص انسان که نمونه کامل عالم هستى است نقش مهمّى را بازى مى کند که هیچ موجودى به آن پایه نمى رسد . کارى که از عشق ساخته است از چیز دیگرى برنمى آید عقل ، علم ، دین ، و ... همه مسخّر عشق اند هر جا بین عشق و غیر عشق ـ هرچه باشد و هرکه ـ کشمکش افتاد بالاخره فرمان عشق را باید مقدّم داشت و هر ناموس مقدّس دیگرى را به گوشه اى نهاد . شاه نعمت اللّه [ دیوان - ص ۵۵۲ ] گوید :
چون درآمد عشق عقل از جاى رفت
پست شد آن خواجه بالانشین
عقل را از در بران گر عاشقى
پیش آن معشوق بى همتا نشین
مولوی در مثنوی گوید :
چون قلم اندر نوشتن مى شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در وصفش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
* * *
داند او کو، نیکبخت و محرم است
زیرکى زابلیس و عشق از آدم است
زیرکى بفروش و حیرانى بخر
زیرکى ظنّى و حیرانى نظر
عقل را قربان کن اندر کوى دوست
عقل ها بارى از آن سوى کوست
* * *
زانکه عاشق در دم نقد است مست
لاجرم از کفر و ایمان برتر است
کفر قشر خشک رو برتافته
باز ایمان قشر لذّت یافته
اهل عشق (صوفیان) عقیده دارند که مجاز پل حقیقت است، عشق مجازى مقدّمه عشق حقیقى است، عارف آن است که هر جا جمال و زیبایى دید آن را آیینه اى قرار دهد و جمال حق را در آن تماشا کند. شیخ روزبهان ـ از اکابر متصوّفه ـ مى گوید: منهاج عشق ربّانى ، عشق انسانى است!(تاریخ تصوّف، ص ۴۵ نقل از عبهر العاشقین شیخ روزبهان بقلى)
از همین جا کار به جاهاى باریک و باریک ترى کشیده شده است ؛
شیروانى در ریاض السیاحه(ص ۳۴۵) داستان عجیبى نقل مى کند مى گوید : روزبهان گرفتار زن مغنیه اى شد و صیحه هایى که در « وجد فى اللّه » مى زد از سوز عشق آن زن دلربا بود بالاخره خرقه را کنار گذاشت و خدمت آن زن را پیش گرفت ... .
وقتى روزبهان که به قول صوفیه «سلطان العرفا» بوده چنین باشد ، پس حال دیگران معلوم است
عطّار داستانی درباره شیخ صنعان (از مشایخ تصوّف) به نظم کشیده و خلاصه اش این است
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود
در کمالش هر چه گویم بیش بود
آرى همین شیخ صنعان دلباخته دختر نصرانى شد و بى تابى کرد...
دختر نصرانى گفت: با این موى سفیدت حیا نمى کنى؟
شیخ گفت: نه... من گرفتارم!
دختر گفت: در این معاشقه کام نمى برى مگر به چند شرط:
1 : بت را سجده کنی
2 : قرآن را بسوزانی
3 : دست از ایمان بردارى
4 : جامى از شراب بنوشى
شیخ جام شرابى گرفت و سر کشید و مست شد و هر چه مى دانست از یادش رفت
و بالاخره دختر گفت : باید خوکبانى هم بکنى : شیخ اطاعت کرد ...
رفت شیخ کعبه و پیر کبار / خوکبانى کرد سالى اختیار
[ طرائق، ص ۲۰۷ نقل از منطق الطیر ]
آری بر اساس تئوری «استحسان شمائل محبوب» و نداي «المجاز قنطره الحقيقة» صوفيان به زن و آميزش جنسي و نظر به امرد (النّظر الي الامرد) جنبه اي قداست آميز بخشيدند . و كوشيدند تا به يارمندي عشق انساني و زن و شاهد ساده به خدا تقرّب جويند ، چون خدا دوستي و خدا پرستي و فناء في الله را تنها بدين وسيله ممكن مي دانستند و براي نيل به حالت وجد و سكر، چهره هاي زيباي نوسالكان را در صف اوّل حلقه مي نشاندند .از ميان صوفيان، صوفيان جمال پرست با كمال بي پروايي جمال پرستي مي كردند و در بازارها مي گشتند و پسران امرد پيدا مي نمودند و به ايشان تعشّق مي ورزیدند و در سماع با شاهدان مي رقصيدند .
[ مناقب،ص39،مقدمه مصحّح ]
هنگامی که به بحث پیرامون عشق صوفیانه می پردازیم، ناگزیر به تأمل در سخنان بعضی از فهول حکمت و عرفان که گاه به ظاهر از تصوف بیزاری جسته اند ، سوق داده می شویم ، اما به نظر می رسد آنها نیز در اثر تأثیرپذیری از سخنان صوفیه و مراوده با آنها به گرداب « المجاز قنطره الحقیقه » دچار آمده و کم و بیش در این پرتگاه لغزیده اند ، که اشاره ای به آن در این مبحث خالی از لطف نمی باشد .
نظرتان را به عبارات پاياني ملِّاصدرا در بحث عشق جلب مي كنم . اين جملات در توضيح وصال به اصطلاح عارفانه و در مقام توجيه مراتب تمناّي اتحاد عاشق با معشوق بيان شده است :

«إِنّ العاشق إذا اتّفق له ما كانت غاية متمنّاه و هو الدّنوّ من معشوقه و الحضور في مجلس صحبته معه، فإذا حصل له هذا المتمنّي يدّعي فوق ذاك و هو تمنّي الخلوة والمجالسة معه من غير حضور أحد فإذا سهل ذلك و خلّي المجلس عن الأغيار تمنّي المعانقة والتّقبّل، فإن تيسّر ذلك تمنّي الدّخول في لحاف واحد و الالتزام بجميع الجوارح أكثر ما ينبغي
[ اسفار،ج7، ص179. از ترجمه عبارات به خاطر رعايت ادب معذورم ]
باز هم اين پرسش را با خود مطرح سازيد و جواب آن را بيابيد كه اگر اوج شهوت جنسي حيواني را بخواهيم توصيف كنيم، آيا جز تعابير فوق را مي توانيم به كار ببريم ؟! آيا ملّاصدرا اين مرتبه از فناي عاشق در معشوق را هم عشق عفيف انساني مي نامد؟! اگراين هم عفيف است، پس غير عفيف آن كدام است ؟
پس بدانيم كه در لسان عشق جويانِ عارف نما قصّه به استحسان شمائل معشوق، ختم نمي گردد.
در زمان ما این قدر عشق را بالا برده اند که همه چیز ؛ حتّى عقل و دین و دانش را پایمال قدم عشق کردن از محسنات محسوب می شود و در این باره ذهن عوام را آنقدر با فیلمها و داستانهای عاشقانه پر کرده اند که کمتر کسی به چیزی جز عشق اندیشه میکند و پنداری که عاشق نبودن عیب است و این مرض مهلک مردم را به فساد و تباهی کشانده چه بسا که دست اجانب و فراماسون ها پشت این جریان فکری باشد .
ادّعاي تلطيف نفس و تنوير قلب با عشق را با كلام مولايمان اميرالمؤمنين عليه السّلام مقايسه كنيد؛ راه راست را خود برگزينيد :
مَنْ عَشِقَ شَيْئاً اَعْشي بَصَرَهُ وَاَمْرَضَ قلْبَهُ، فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحيحَةٍ وَيَسْمَعُ بِاُذُنٍ غَيْرِ سَميعَةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَواتُ عَقْلَهُ وَأماتَتِ الدُّنْيا قَلْبَهُ [ نهج البلاغه،ص ۱۵۹ ،خطبه ۱۰۹ ]
«...هركس عاشق چيزي شود، ديده اش را كور ودلش را بيمار سازد. پس با چشمي نابينا بنگرد و با گوش ناشنوا بشنود، شهوات عقلش را دريده و دنيا قلبش را ميرانده است.» عشقي كه عرفا عفيف مي دانند و مصاديق آن آمد، همان حقيقتي است كه ديده را نابينا مي كند. مي پرسيم: ديده نابينا را با «ادراك امور شريفه» چه كار؟! عشق، قلب را بيمار مي كند نه منوّر. و قلب بيمار را توان ديدن و شنيدن نيست. آنچه قلب را منوّر مي سازد و رقّت مطلوب را در آن جايگزين قساوت مي كند، عقل است، نه عشق شهوت آلودي كه عقل را پاره مي سازد .