با یزید در آثار ابن عربی

با یزید در آثار ابن عربی

 مشایخ بزرگ صوفیه در آثار ابن عربی
ابن عربی در آثار خود به ویژه کتاب فتوحات مکیه بسیاری از بزرگان و سران صوفیه پیش از خود را نام برده و از آنها ستایش نموده است و در بسیاری از موارد به نقل و شرح عقاید آنان پرداخته و نظرات آنان را در موارد فراوانی پذیرفته است که یکی از آنان بایزید بسطامی است .

در این قسمت برخی از نظرات وی درباره یکی از بزرگان صوفیه به اختصار بیان می شود:


بایزید بسطامی
ابن عربی به این صوفی بزرگ نظر خاصی داشته است. چنان که گذشت کتابی به نام «المنهج السدید فی ترتیب أحوال الإمام البسطامی أبی یزید» نوشته و بعلاوه در اغلب آثارش به کرّات و مرّات با شور و اشتیاق فراوان به ذکر احوال و مقامات و نقل اقوال وی پرداخته است.
به عنوان نمونه در فتوحات مکیه در باب سی و پنجم در «معرفت محقّق در منزل انفاس و اسرار پس از مرگ»[1] سخن می گوید، تأکید می کند: «اگر کسی را در حال حیات به معبد و عبادت گاهش اهتمامی و عنایتی باشد و بخواهد آن مکان همواره محفوظ و محترم بماند و در آن کار ناشایستی انجام نپذیرد، هر گاه بعد از مرگش شخصی وارد آنجا شود و بر خلاف خواسته صاحبش عمل کند،‌ آیتی مشاهده نماید» پس از آن برای نمونه داستان بایزید را نقل می کند و چنین می نویسد:
«بایزید را خانه ای بود، در آن عبادت می کرد و «بیت الأبرار» نامیده می شد و بعد از مرگش همچنان محفوظ و محترم بود و در آن عملی که شایسته مساجد نباشد انجام نمی یافت. اما اتفاقاً مرد أجنبی بر آن وارد شد و بیتوته کرد و ناگهان جامه اش بسوخت و او از آن خانه فرار کرد. حال همچنان بر این عنوان بود، هر گاه کسی وارد می شد و کاری که شایسته مساجد نباشد انجام می داد، آنجا آیتی مشاهده می کرد»[2].
ابن عربی قول بایزید را که چون از وی سئوال شده: «کیف أصبحت؟» پاسخ داده: «لا صباح لی و لا مساء إنّما الصباح و المساء لمن تقیّد بالصفة و أنا لا صفة لی» فراوان نقل کرده است.[3] [4] 


پی نوشتها

[1] فتوحات مکیه ج1 ص217
[2] فتوحات مکیه ج1 ص221
[3] فتوحات مکیه ج2 ص646 و ج4 ص13، 40، 57
[4] اهل خراسان بوده و عقیده «فناء فی الله» که تا اندازه ای مقتبس از افکار هندی است بیشتر به دست صوفی های خراسان از قبیل بایزید بسطامی و ابوسعید ابو الخیر ترویج شده است.
بایزید بسطامی با صراحت مخصوصی افکار مبتني بر وحدت وجود و موجود را بیان نموده تا آنجا که گفته است: «لیس فی جبّتی سوی الله» یعنی: در لباس من جز خدا نیست و نیز گفته است «لا اله إلّا أنا فاعبدونی یا عبادی» یعنی: نیست خدایی جز من، پس ای بندگان مرا بپرستید!
صوفیه مقام خاص و والایی را برای بایزید قائلند و وی را سلطان العارفین معرفی می کنند. هجویری که از بزرگان صوفیه است در شرح حال بایزید می نویسد:
«فلک معرفت و ملک محبت ابو یزید طیفور بن عیسی البسطامی (رضی الله عنه) از جمله مشایخ بوده و حالش اکبر جمله بود و شأنش أعظم ایشان بود تا حدی که جنید گفت: أبو یزید منّا بمنزلة جبرئیل من الملائکة».
عطار در تذکرة الأولیاء می گوید: آن خلیفه الهی، آن دعامه نامتناهی، آن سلطان العارفین، آن حجّة الخلائق أجمعین، آن پخته جهان ناکامی، شیخ بایزید بسطامی(رحمة الله علیه) اکبر مشایخ و اعظم اولیاء بود، و حجت خدای بود و خلیفه به حق بود و قطب عالم بود و مرجع اوتاد.
صوفیان از زمان خود بایزید تا کنون همه دست به دست هم داده اند تا با دادن القابی به او مثل سلطان العارفین و تعریف و تمجید های بی اندازه از وی، و او را صاحب کرامات بزرگ و عجیب دانستن و توجیه و تأویل شطحیات و سخنان کفر آمیزش از او شخصیتی بی نظیر و دست نا یافتنی در ذهن عوام و پیروان ساده دل خود بسازند و بدین ترتیب راه هرگونه سئوال و ایرادی را در مورد بایزید بر آنها ببندند.
برای آشنایی با افکار بایزید در اینجا بعضی از آراء و گفتار او را نقل می کنیم:
گویند مردی پیش او آمد. بایزید گفت کجا می روی؟ گفت: به حج. گفت: چه داری؟ گفت: دویست درهم. گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من گرد که حج تو این است. گفت: چنان کردم و باز گشتم.
گفت: می خواهم زودتر قیامت برخاستی تا من خیمه خود در طرف دوزخ زدی که چون دوزخ مرا ببیند نیست شدی تا من سبب راحت خلق باشم.
گفت: مثل من مثل دریاست که آن را نه عمق پیداست نه اول و آخر پیداست. یکی از وی سئوال کرد که عرش چیست؟ گفت: منم. گفت: کرسی چیست: گفت منم. گفت: لوح و قلم چیست؟ گفت منم.... مرد خاموش شد. بایزید گفت: بلی! هر که در حق محو شود و به حقیقت هر چه هست رسید همه حق است.
گفت: از خدای به خدای رفتم تا ندا کردند از من در من که ای تو من.
گفت: حق تعالی سی سال آینه من بود، اکنون من آینه خودم. یعنی آنچه من بودم نماندم که من و حق شرک بود. چون من نماندم حق تعالی آینه خویش است. اینک بگویم که آینه خویشم. حق است که به زبان من سخن گوید و من در میان ناپدید.
این سخنان گزاف در اصطلاح اهل تصوف «شطحیات» گویند.
از دیدگاه صوفیه شطح بر زبان راندن عبارتی است که به ظاهر گزاف، گران و سنگین باشد، مانند: «أنا الحق» گفتن حلاّج و «سبحانی ما أعظم شأنی» از بایزید بسطامی. از دیدگاه علمای راستین اسلام شطح يعني بر زبان راندن عبارات کفر آمیز که منع شرعی دارد.
روزبهان بقلی شیرازی از صوفیان معروف می گوید: «پس در سخن صوفیان شطح مأخوذ است از حرکات دلشان... از صاحب وجد کلامی صادر شود از تلهب أحوال و ارتفاع روح در علو مقامات که ظاهر آن متشابه باشد، و عبارتی باشد، آن کلمات را غریب یابند. و چون وجهش نشناسند و در رسوم ظاهر و میزان آن نبینند به انکار و طعن از قائل مفتون شوند». شرح شطحیات ص57
وقتی این جریان وارد تصوف شد بحران شدیدی ایجاد کرد و کشته هم داد. حسین بن منصور حلاّج اولین مقتول این جریان است، و عین القضاة همدانی دومین کشته معروف آن می باشد. بایزید بسطامی از جمله بزرگترین کسان در شطحیات است.
مشایخ صوفیه به توجیه این شطحیات مبادرت ورزیده اند، از جمله روزبهان بقلی (متوفای 606قمری) بزرگترین کتاب را در توجیه شطحیات نوشته است. این جریان تا به امروز ادامه دارد و علمای شیعه با آن مخالفت نموده اند. امام خمینی(ره) ضمن مخالفت جدی با شطحیات آن را نشانه خودخواهی و وسوسه شیطان و تکبّر می داند، ایشان می فرماید:
«ای مدعی معرفت و جذبه و محبت و فنا تو اگر به راستی اهل الله و از اصحاب قلوب و اهل سابقه حسنایی هنیئاً لک، ولی این قدر شطحیات و تلوینات و دعوی های گزاف که از حب نفس و وسوسه شیطان کشف می کند، مخالفت با محبت و جذبه است«إنّ أولیائی تحت قبائی لا یعرفهم غیری» تو اگر از اولیای حق و محبین و مجذوبینی خداوند می داند به مردم این قدر اظهار مقام و مرتبت مکن. و این قدر قلوب ضعیفه بندگان خدا را از خالق خود به مخلوق متوجه مکن و خانه خدا را غصب مکن!». چهل حدیث حدیث9
و در جای دیگر می فرماید:
«همه شطحیات از نقص سالک و سلوک و خودی و خود خواهی است». مصباح الهدایه ص207
البته برخی از صوفیان با توجیه بی اساس این سخنان کفر آمیز سعی در موجه کردن آن دارند.
مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب «الإثنی عشریه» می فرماید که نباید سخن این اشخاص را تأویل کرد، یعنی به معنای دیگری که با ظاهر شریعت تطبیق کند برگرداند، زیرا آنان مطلق این گونه سخنان را گفته اند. در ثانی چون باب تأویل بسیار گسترده است، گشوده شدن آن اساس دین را ویران می کند و هر کس کفریاتی از روی هوای نفس بر زبان جاری می کند بعد می گوید منظور دیگری دارم، اینجاست که اساس دین با شطحیات ویران می شود. متن سخن مرحوم علامه شیخ حرّ عاملی در نقد بایزید بسطامی و شطحیات چنین است:
«یکی دیگر از سران فریب کار صوفی بایزید بسطامی است. بایزد در برخی از سخنان خویش جمله «سبحانی ما أعظم شأنی» یعنی: پاک و منزهم من و چقدر شأنم بزرگ است. را عنوان کرده و نیز گفته است: «لیس فی جبّتی سوی الله» یعنی: نیست در لباسم جز خدا. اکنون به فردی که سخن و ادعایش این است و اعتقادش بزرگترین کفر و الحاد است بنگرید که هیچگونه راهی برای تأویل (یعنی برگرداندن به معنای صحیح) در سخن او وجود ندارد، بنابراین اگر منظورش از بیان این سخن خلاف ظاهر آن بوده، ضرورتی برای مطلق آوردن آن نبوده است. بلکه صریح در این معناست... ای کاش می دانستم این کفر و الحاد و نظیر آن در گفتار و کردار اینان، چگونه قابل تأویل است؟! اگر باب تأویل گشوده شود امکان ندارد حکم به ارتداد و یا فسق کسی شود و یا حدّ و مال و قصاصی برایش قابل اثبات باشد. زیرا باب تأویل گسترده است و این عمل موجب تباهی و تخریب پایه های دین می شود». الإثنی عشریه ص250 ترجمه جلالی

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی